ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

بدون عنوان

سلام سلام نازنینم خوبی مادر کاش میدونستم داخل شکمم داری چیکار میکنی امروز تو 34هفته و 5 روزت است و هنوز35سانتیمتر قدت است و 2250گرم هم وزنت است امروز 12.8.91 و فرداصبح ساعت 6.30 باباهادی با هواپیما میاد بوشهر و مادو نفری میریم به استقبالش راستی دیشب زنگ زده میگه واسه سارینا شترمرغ خریدم صدا میده میگفت زنده خریده آخر بعد کلی اذیت کردن من گفت عروسک خریده واست خوش بحالت قبل از تو بابا هادی همیشه واسه من سوغاتی میاورد حالا دیگه تو رو بیشتر از من دوست داره و واسه تو سوغاتی خوشگل خوشگل میاره بهم میگه سارینا هووی تو شده.ولی اشکال نداره تا وقتی که تو توی شکم مامان فریبا جا خوش کردی و هی شیطونی میکنی مامان فریبا هم تا به دنیا نیامدی با عروسکهات بازی ...
12 آبان 1391

بهترین هدیه خدا

دخترم ٩١.١.٢٧ساعت ٨شب رفتم پیش دکتر سعیده یاری و برام آزمایش بارداری نوشت و منم رفتم آزمایشگاه سینا آزمایش خون دادم اینقدر استرس داشتم که دست و پام خود بخود تکون میخورد که ساعت ٢٩″٨جواب آزمایش دادن وقتی دکتر آزمایشگاه گفت جواب مثبت باورم نشد از آزمایشگاه گریه کردم تا مطب دکت تو راه بابا هادی زنگ زد وقتی بهش گفتم اینقدر خوشحال شد اون می خندید و من گریه میکردم. بعدش تو داروخانه دکتر بهمنش به خاله فریده گفتم وبعدشم به خاله فرزانه. اون روز تو٥هفته بود که تشکیل شده بودی اندازت ٧_٥ میلی متر بودی و قلب کوچولوت داشت میزد ...
12 آبان 1391

بدون عنوان

سلام سلام نی نی کوچولوی من  امروز ٩١.٨.١٠ امروز باباهادی بالاخره صبح ساعت ١٠ عمل کرد  ساعت ١ ظهر اوردنش توی بخش بابا بزرگ ابوالفضل پیش باباییه و منم رفتم خونه مامانم آش رشته پخته بود چقدر خوشمزه بود دایی امیر میگفت اسمت بذارم آرزو و راضیه و محترم یا احترام و ساعت ٤ اومدیم خونه خودمون ومن کمی خوابیدم ساعت ٦عصربیدارشدم  وکمی تلفنی با بابا هادی حرف زدیم حالش خوب بود و ساعت ٧ شروع به نوشتن این مطلب کردم ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

سلام ناز نازی مامان فریبا و باباهادی خوبی دخترم امروز تو ٣٤هفته و ٣روز که توی شکم من هستی راستی دیروز یعنی ٩١.٨.٩ بامادر بزرگ ملیحه و خاله فریده و دایی امیر که دایی مامانت رفتیم بیمارستان نیروی هوایی که ببینیم اگه جای خوبی تورو اونجا بدنیا بیارمت جوجه دختر شیطون وجای تمیز و خوبی بود و قرار شد تورو اونجا بدنیا بیارمت ولی تو هم باید قول بدی دختر خوبی باشی همین که گفتیم بیا بیرون زود بپری بیرون باشه دخترم .یه دنیا بوسه واسه دختر نازم ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

عزیز مادر دستان کوچکت را در دستانم بگذار که محتاج آرامش دستانت هستم اینجا همه چیز و همه کس بهانه وجودت را میگیرند بهانه های صدای گریه هایت را فرزندم مرا بیش از این منتظر مگذار ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

من و بابا هادی روز ٨٧.١١.٢٥ روز ولنتاین باهم دوست شدیم و روز ٨٧.١٢.١ برای بابا هادی که تولدش بود یه قاب خریدم که هنوز به دیوار خونمون و روز ٨٨.١.١ که عیدهم ساعت ١ظهر بود بابا هادی با خانوادش اومد خونمون س ١٠صبح که روز شنبه بود و عصرش باهم رفتیم بیرون و در تاریخ ٨٨.١.٧   روز جمعه اومدن خونمون واسه نامزدی و بله برون و در تاریخ ٨٨.٥.١٧ روز شنبه عقد کردیم و بالاخره در روز ٨٨.١٢.١٠ روز چهارشنبه عروسی کردیم و سال ٨٩ و ٩٠ سالگرد گرفتیم و دقیقا ٢سال و١٥ روز از زندگیمون نگذشته بود که در تاریخ ٩٠.١٢.٢٥ تو دختر شیطون توی شکم مامان فریبا قایم شده بودی و یواشکی بزرگ شده بودی  ...
9 آبان 1391

تعیین جنسیت

سلام دخترم خوبی میخوام برات از روزی بگم که فهمیدم یه نی نی  کوچولو از جنس خودم درون شکمم وجود داره. روز 91.4.3شنبه بود که من وباباهادی و مادربزرگ ملیحه ساعت 4 ظهر رفتیم سونوگرافی نازیلا اختر دانش واسه ی تعیین جنسیت ‚بعد 2ساعت معطلی نوبت ماشد رفتیم داخل اتاق و من روی تخت دراز کشیدم خانوم دکتر شروع کرد به معاینه کردن شکمم وقتی گفت نینی دختره من که خندم گرفت ولی قیافه بابا هادیت دیدنی بود اولش سرخ شدو بعدش نگاه من کرد و بعدش خندش گرفت آخه ما توقع داشتیم دکتر بگه نی نیتون پسره مادر بزرگ ملیحه هم که سرخ و سفید شده بود و داشت میخندید   ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

سلام دخترم خوبی عزیزم امروز ٩١.٨.٥ روز عید قربان و تو الان ٣٣هفته و ٥ روز که تو شکم مامان فریبات جا خوش کردی و اندازت ٣٤سانتیمتر و ٢٠٠٠گرم وزن داری وحسابی شیطونی میکنی ...
9 آبان 1391